هذیان دم مرگ

Apr 12

بی شکل

پرده اول: گفت «به سرعت میگذرد». احتمالا منظورش زمان بود. به جز زمان چه چیز میتوانست مورد نظرش باشد؟ شیشه را پایین کشیده بود و اطراف را نظاره میکرد. انگار حواسش به خودش و جاده نبود. اینبار گفت «آنقدر زیباست که نمیتوانم چشم ازش بگردانم». ظاهرا منظورش طبیعت اطراف بود. آخر به جز طبیعت اطراف، مورد نظرش چه چیز میتوانست باشد؟ دست آخر هم گفت «همین کار را میکنم. آنقدر صدا را زیاد خواهم کرد که حتی نتوانم فکر کنم». خندیدم… دیوانه است، دیوانه. فقط…

پرده دوم: نگاهش میکنم. تمام قد و از سر تا پا. به کت Ben Sherman اش نگاه میکنم، شلوار fcuk اش و آهنگی از بلر که با لذت گوش میدهد. دیگر حتی خودش هم نیست و نمیتواند باشد. خودش هم خودش را نمیشناسد. یک انگلیسی نمای تمام قدِ بی‌فرهنگ که نمیداند چه چیزی را در زندگی جستجو میکند. نگاهم میکند و میگوید: «راست میگویی»… با خودم میگویم «نه، دیگر امیدی نیست».

پرده سوم: به دنبال نوشته‌هایم همه جا را جستجو می‌کنم. اینور و آنور را. پیدایشان که میکنم ابتدا خوشحال میشوم و بعد به سرعت و از سر نوعی جنون غیرقابل کنترل پاره‌اشان میکنم. قهقهه‌‌ای سرمیدهم. چنان از لگدمال کردنشان خوشحالم گویی مال من نیستند، انگار هیچوقت ننوشته‌ام شان، انگار هیچوقت نبوده‌اند و قرار هم نبوده است که باشند. نابودشان میکنم و از نابودی‌اشان خوشحال میشوم… خوشحال. با خودم میگویم پس معلوم میشود آن پدرسگی که مرا« مازوخیستی از نوع کلاسیک» خوانده بود مهمل میگفت و یاوه میسرایید.

پرده آخر: میروم آنجا… همانجا که نمیدانمش و نمیشناسمش هم. خسته‌ام اما امیدوار. نیازهایم مدت‌هاست که از مرز واقعیت و خیال گذر کرده‌اند. حتی دهکده‌ی سوسیالیستی کوچکی هم برایم نخواهد بود، آرامم نمیکند و برایم کافی نیست. بالاخره آنجایی خواهم رفت که دلم میخواهد و امیدم را به رهایی از روزمره لعنتی از دست نخواهم داد. اینطور زندگیم سراسر امید میشود. اینسان که باشد گویی همه چیز را خواهم داشت… همه چیز و هیچ چیز و به آن فکر هم میکنم. به آن جایی که فراتر از خیال و واقعیت شکلی ندارد. پس آنقدر صدا را زیاد خواهم کرد تا حتی نتوانم فکر کنم…


Mar 3

مستی

نمیدانست با صدای فریاد خودش از خواب پریده یا دهشتناک بودن طبیعت تصاویری که هنوز مقابل چشمانش رژه میرفتند دلیل این ناآرامی شبانه بودند. بی اختیار دستش را به روی کف سنگی یخ زده اتاقش کشید. لحظه‌ای از سرما به خود لرزید. اینکه چه چیز را در این ظلمات میجست بر خودش نیز مجهول بود. برای روشن کردن چراغ باید چند قدمی را می‌پیمود. مغزش فرمان میراند اما پاهایش فرمان نمی‌بردند. گویی از حضور شخص مجهول الهویه‌ای در اتاقش هراس داشت.

پرده اول: میترسید از جایش تکان بخورد. با خودش کلنجار میرفت. اراجیف میبافت، توجیه میکرد… راه گریزی نبود. دستش همچنان به دنبال چیزی زمین سرد را جستجو میکرد. آنرا یافت. یک بطری نیمه پراسکاچ ویسکی.  یادش آمد دیشب احتمالا زیاد استعمال کرده. عوارض مصرف الکل قبل از رفتن به تخت… کیفیت پایین و اختلال در خواب. هنوز نیمه هوشیار بود. صدایی شنید. از ترس نفسهایش به شماره افتادند… برای لحظه‌ای احساس کرد کسی کلید به در می‌اندازد و وارد خانه میشود.

پرده دوم: مدت کوتاهی گذشت… دوباره صدایی آمد. مغزش منجمد شده بود. بعد از گذشت لحظاتی توانست منبع صدا را تشخیص دهد. پشت پنجره آن بیرون توی خیابان. با خود گفت آه… رفتگر دارد کوچه را جاروب میکند. لحظه‌ای احساس آرامش کرد.  بد جوری سردش بود، اما این سرما ارتباطی با باز بودن پنجره نداشت. از درون یخ زده بود. احتیاج داشت گرم شود. پتو را محکمتر به دور خود پیچید. بالشش را به آغوش کشید، اما تفاوتی نداشت. از جایش بلند شد و به حالت نیمه-نشسته روی تختش قرار گرفت. بطری اسکاچ را برداشت و درب آنرا باز کرد. سعی کرد با شیشه بنوشد. استاپر سر بطری مانع میشد. اعصابش خرد شد. میخواست دیوانه بشود. ضربه‌ای به بدنه شیشه وارد کرد. چند لحظه‌ای گذشت تا طعم تلخ و آتشین اسکاچ گرم را در دهانش احساس کند. حالش را به هم میزد. با خودش گفت گور پدرِ پدرسگت استیوارت نیکل. به من چه که شما اسکاتلندی‌ها چطور اسکاچ میخورید؟ گور پدر همتان اصلا با آن نوز مسخره تان.  بطری را به کناری گذاشت… چشمانش به تاریکی عادت کرده بودند. سیگاری آتش زد و گوشه تختش لمید.

پرده سوم: لحظاتی بی آنکه مسئله بخصوصی ذهنش را بیازارد آرامش گذرایی را تجربه کرد. با خود گفت احساس خوب لحظه‌ای هم بد کوفتی است. از جایش بلند شد و به سوی میز کارش رفت. مایع گرم هنوز در درونش جوشیدن داشت و گرمای لذت بخشی را درجای جای بدنش جاری میساخت. چراغ مطالعه را روشن کرد و نگاهی به قطعه کاغذ کوچکی که درست مقابلش قرار داشت انداخت. نتوانست آنرا بخواند. شاید زیاد از چشمانش دور بودند و نورشدید چراغ هم مزید برعلت شده بود. دوباره سعی کرد. به زحمت توانست دست خط خودش را تشخیص دهد. نوشته بود “نسل بشر خوش بین است و برای آن دلایل ریاضی دارم”. با خود گفت “این دیگر چه مزخرفی است؟”. اشکال عجیب روی کاغذ ابدا هیچ مفهومی را در ذهنش تداعی نمیکردند. به یقین میتوانست بگوید یادش نمی‌آید کی و چرا باید چنین چیزی را نوشته باشد. هیچ چیز آن کاغذ کوچک لعنتی برایش مفهومی نداشت. هیچ چیزش. زیر لب زمزمه کرد “باید مال دیشب باشد” ولی هیچ به خاطرش نمی‌امد.

پرده چهارم: مانیتور را روشن کرد و برای لحظاتی به صفحه شفاف آن خیره شد. خاکستر سیگارش را در زیرسیگاری تکاند. روی صندلی نشست. با خود فکر کرد که احتمالا سلامت عقل و جنون فصل مشترک خاکستری زیبایی دارند. لبخندی بر لبانش نشست. فقط نمیدانست خودش کدام طرف این خط خاکستری قرار دارد. بعد با خود گفت میدانم، حتما مشاعرم را از دست داده‌ام. لحظاتی بعد موزیک ملایمی شروع به پخش شدن کرد. برین دمج از پینک فلوید را گذاشته بود. با صدایی آرام شروع به زمزمه کرد…

پرده آخر: خندید… صدای سکوت گویی او را به سخره گرفته بود. نمیخواست در این بازی بازنده باشد. با حالت هیستریک شدیدی بلندتر به خندیدنش ادامه داد. صدای خنده عصبی‌اش در همه جای خانه طنین انداز شد. او از مواجهه با میز کارش وحشت داشت. از مواجهه با آن تکه کاغذ کوچک لعنتی. او از خودش وحشت داشت و این را خوب میدانست. عجیب آنجا بود که میدانست بازی را باخته. آری… میدانست.


Feb 17

روشنفکری دینی

نمونه کامل یک روشنفکر دینی است. روزی دو رکعت نماز میخواند و نه بیشتر. میگوید به نماز احتیاج دارد. میگوید “مسلمانم و طرفدار سیاست انتقادی. به نظرم انتقاد همیشه باید باشد. به عنوان یک ژورنالیست به همه چیز به دیده شک مینگرم و همیشه میپرسم چرا؟”…

پرده اول: لیوان قهوه‌ام را به زمین میگذارم و نگاهش میکنم. میپرسم حد و مرز انتقاد در دین کجاست؟ آیا خط قرمزی را برای اصلاحات در دین متصور میشوی؟

میگوید سوال خوبیست. به فکر فرو میرود… ظاهرا با خود و تضادهای درونی اش کلنجار میرود. نهایتا میگوید نه… حد و مرزی نیست. میگویم پس اصلا چرا دین؟ اما برایم مهم نیست او چه دینی دارد و به چه چیز معتقد است. میخواهم او را با تضادهای درونی اش که جواب به بسیاری از سوال های ذهنی او در مورد امراض اجتماعی جامعه امروز ما هستند روبرو کنم. اما افسوس منظورم را نمیفهمد. به صحبت هایش ادامه میدهد در مورد ماجرایی که یک بار سر نماز خواندن برایش پیش آمده…

پرده دوم: از جمهوری اسلامی انتقاد میکند و آن را ریشه بسیاری از مشکلات میداند. میگویم جمهوری اسلامی فرزند خلف و زاده طبیعی ذهن های بیمارمان است. منظورم را نمیفهمد و مجددا سوال خود را مطرح میکند. میگوید آه… آزادی… اصلا آزادی چیست؟ ریشه مشکلات کجاست؟

پرده آخر: به یاد می آورم در راه که می آمدیم چطور با آب و تاب در مورد جامعه استبداد زده صحبت میکرد و مردم را مقصر میدانست. که استبداد زده هستند، که نمی فهمند که تبعیت کردن را بلد نیستند… به او نگاه میکنم. باقی مانده قهوه یخ زده ام را سر میکشم. نفس عمیقی میکشم و از جایم بلند میشوم. در دل میگویم “شاشیدم در آن دین و روشن فکری دینی اتان”.


Feb 15

روزهای لعنتی

روزهای لعنتی را یکایک و از پی هم میگذرانم.

پرده اول: به کدامین امید ولی نمیدانم. به امید روزی که شاید اندک آرامشی داشته باشم و بتوانم که شاید دمی بیاسایم. که شبی را بی اضطراب و دلهره به صبح برسانم. بی آنکه نیمه شب هراسناک از خواب بلند شوم و فریادهایم یکسره در چهاردیواری تنهاییم طنین انداز شوند.

پرده دوم: چراغ برای که میزنی؟ نمیبینی که من هم همان مسیر لعنتی که تو میروی را طی میکنم؟

میخواهم سر به تنت نباشد. میخواهم پیاده شوم و حرص خود از دنیا و هر آنچه در آن هست و نیست سرت خالی کنم. شاید هم آرزوی مرگت را در سر داشته باشم. کسی چه میداند آینده آبستن چه حوادثی است؟ ولی باز اما چه فرقی میکند؟ منم انگلی مثل تو… آیا میپندارم من گه بهتری هستم؟

پرده سوم: خسته‌ام، از این همه ناملایمتی ها، از این جبر زمانه، از این همه رنج درون و از این دیوانگی نزدیک خسته‌ام و به این جنون قریب الوقوع نگران.

پرده آخر: میخواهم رنجی که میبرم را متحمل شوی، میخواهم در کثافت دست و پا بزنی، میخواهم من شوی و من و تو ما نشویم. شاید باز بخواهم اما که سر به تن کثیفت نباشد. کسی چه میداند آخر آینده آبستن چه حوادثی است؟

آری، اینچنین روزهای لعنتی را یکایک و از پی هم میگذارنم.


Feb 9

Drunkness

And if the cloud bursts, thunder in your ear
you shout and no one seems to hear
and if the band you’re in starts playing different tunes
I’ll see you on the dark side of the moon

— Pink Floyd, Brain Damage from Dark Side of The Moon


Page 1 of 2