روزهای لعنتی
روزهای لعنتی را یکایک و از پی هم میگذرانم.
پرده اول: به کدامین امید ولی نمیدانم. به امید روزی که شاید اندک آرامشی داشته باشم و بتوانم که شاید دمی بیاسایم. که شبی را بی اضطراب و دلهره به صبح برسانم. بی آنکه نیمه شب هراسناک از خواب بلند شوم و فریادهایم یکسره در چهاردیواری تنهاییم طنین انداز شوند.
پرده دوم: چراغ برای که میزنی؟ نمیبینی که من هم همان مسیر لعنتی که تو میروی را طی میکنم؟
میخواهم سر به تنت نباشد. میخواهم پیاده شوم و حرص خود از دنیا و هر آنچه در آن هست و نیست سرت خالی کنم. شاید هم آرزوی مرگت را در سر داشته باشم. کسی چه میداند آینده آبستن چه حوادثی است؟ ولی باز اما چه فرقی میکند؟ منم انگلی مثل تو… آیا میپندارم من گه بهتری هستم؟
پرده سوم: خستهام، از این همه ناملایمتی ها، از این جبر زمانه، از این همه رنج درون و از این دیوانگی نزدیک خستهام و به این جنون قریب الوقوع نگران.
پرده آخر: میخواهم رنجی که میبرم را متحمل شوی، میخواهم در کثافت دست و پا بزنی، میخواهم من شوی و من و تو ما نشویم. شاید باز بخواهم اما که سر به تن کثیفت نباشد. کسی چه میداند آخر آینده آبستن چه حوادثی است؟
آری، اینچنین روزهای لعنتی را یکایک و از پی هم میگذارنم.