مستی
نمیدانست با صدای فریاد خودش از خواب پریده یا دهشتناک بودن طبیعت تصاویری که هنوز مقابل چشمانش رژه میرفتند دلیل این ناآرامی شبانه بودند. بی اختیار دستش را به روی کف سنگی یخ زده اتاقش کشید. لحظهای از سرما به خود لرزید. اینکه چه چیز را در این ظلمات میجست بر خودش نیز مجهول بود. برای روشن کردن چراغ باید چند قدمی را میپیمود. مغزش فرمان میراند اما پاهایش فرمان نمیبردند. گویی از حضور شخص مجهول الهویهای در اتاقش هراس داشت.
پرده اول: میترسید از جایش تکان بخورد. با خودش کلنجار میرفت. اراجیف میبافت، توجیه میکرد… راه گریزی نبود. دستش همچنان به دنبال چیزی زمین سرد را جستجو میکرد. آنرا یافت. یک بطری نیمه پراسکاچ ویسکی. یادش آمد دیشب احتمالا زیاد استعمال کرده. عوارض مصرف الکل قبل از رفتن به تخت… کیفیت پایین و اختلال در خواب. هنوز نیمه هوشیار بود. صدایی شنید. از ترس نفسهایش به شماره افتادند… برای لحظهای احساس کرد کسی کلید به در میاندازد و وارد خانه میشود.
پرده دوم: مدت کوتاهی گذشت… دوباره صدایی آمد. مغزش منجمد شده بود. بعد از گذشت لحظاتی توانست منبع صدا را تشخیص دهد. پشت پنجره آن بیرون توی خیابان. با خود گفت آه… رفتگر دارد کوچه را جاروب میکند. لحظهای احساس آرامش کرد. بد جوری سردش بود، اما این سرما ارتباطی با باز بودن پنجره نداشت. از درون یخ زده بود. احتیاج داشت گرم شود. پتو را محکمتر به دور خود پیچید. بالشش را به آغوش کشید، اما تفاوتی نداشت. از جایش بلند شد و به حالت نیمه-نشسته روی تختش قرار گرفت. بطری اسکاچ را برداشت و درب آنرا باز کرد. سعی کرد با شیشه بنوشد. استاپر سر بطری مانع میشد. اعصابش خرد شد. میخواست دیوانه بشود. ضربهای به بدنه شیشه وارد کرد. چند لحظهای گذشت تا طعم تلخ و آتشین اسکاچ گرم را در دهانش احساس کند. حالش را به هم میزد. با خودش گفت گور پدرِ پدرسگت استیوارت نیکل. به من چه که شما اسکاتلندیها چطور اسکاچ میخورید؟ گور پدر همتان اصلا با آن نوز مسخره تان. بطری را به کناری گذاشت… چشمانش به تاریکی عادت کرده بودند. سیگاری آتش زد و گوشه تختش لمید.
پرده سوم: لحظاتی بی آنکه مسئله بخصوصی ذهنش را بیازارد آرامش گذرایی را تجربه کرد. با خود گفت احساس خوب لحظهای هم بد کوفتی است. از جایش بلند شد و به سوی میز کارش رفت. مایع گرم هنوز در درونش جوشیدن داشت و گرمای لذت بخشی را درجای جای بدنش جاری میساخت. چراغ مطالعه را روشن کرد و نگاهی به قطعه کاغذ کوچکی که درست مقابلش قرار داشت انداخت. نتوانست آنرا بخواند. شاید زیاد از چشمانش دور بودند و نورشدید چراغ هم مزید برعلت شده بود. دوباره سعی کرد. به زحمت توانست دست خط خودش را تشخیص دهد. نوشته بود “نسل بشر خوش بین است و برای آن دلایل ریاضی دارم”. با خود گفت “این دیگر چه مزخرفی است؟”. اشکال عجیب روی کاغذ ابدا هیچ مفهومی را در ذهنش تداعی نمیکردند. به یقین میتوانست بگوید یادش نمیآید کی و چرا باید چنین چیزی را نوشته باشد. هیچ چیز آن کاغذ کوچک لعنتی برایش مفهومی نداشت. هیچ چیزش. زیر لب زمزمه کرد “باید مال دیشب باشد” ولی هیچ به خاطرش نمیامد.
پرده چهارم: مانیتور را روشن کرد و برای لحظاتی به صفحه شفاف آن خیره شد. خاکستر سیگارش را در زیرسیگاری تکاند. روی صندلی نشست. با خود فکر کرد که احتمالا سلامت عقل و جنون فصل مشترک خاکستری زیبایی دارند. لبخندی بر لبانش نشست. فقط نمیدانست خودش کدام طرف این خط خاکستری قرار دارد. بعد با خود گفت میدانم، حتما مشاعرم را از دست دادهام. لحظاتی بعد موزیک ملایمی شروع به پخش شدن کرد. برین دمج از پینک فلوید را گذاشته بود. با صدایی آرام شروع به زمزمه کرد…
پرده آخر: خندید… صدای سکوت گویی او را به سخره گرفته بود. نمیخواست در این بازی بازنده باشد. با حالت هیستریک شدیدی بلندتر به خندیدنش ادامه داد. صدای خنده عصبیاش در همه جای خانه طنین انداز شد. او از مواجهه با میز کارش وحشت داشت. از مواجهه با آن تکه کاغذ کوچک لعنتی. او از خودش وحشت داشت و این را خوب میدانست. عجیب آنجا بود که میدانست بازی را باخته. آری… میدانست.