بی شکل
پرده اول: گفت «به سرعت میگذرد». احتمالا منظورش زمان بود. به جز زمان چه چیز میتوانست مورد نظرش باشد؟ شیشه را پایین کشیده بود و اطراف را نظاره میکرد. انگار حواسش به خودش و جاده نبود. اینبار گفت «آنقدر زیباست که نمیتوانم چشم ازش بگردانم». ظاهرا منظورش طبیعت اطراف بود. آخر به جز طبیعت اطراف، مورد نظرش چه چیز میتوانست باشد؟ دست آخر هم گفت «همین کار را میکنم. آنقدر صدا را زیاد خواهم کرد که حتی نتوانم فکر کنم». خندیدم… دیوانه است، دیوانه. فقط…
پرده دوم: نگاهش میکنم. تمام قد و از سر تا پا. به کت Ben Sherman اش نگاه میکنم، شلوار fcuk اش و آهنگی از بلر که با لذت گوش میدهد. دیگر حتی خودش هم نیست و نمیتواند باشد. خودش هم خودش را نمیشناسد. یک انگلیسی نمای تمام قدِ بیفرهنگ که نمیداند چه چیزی را در زندگی جستجو میکند. نگاهم میکند و میگوید: «راست میگویی»… با خودم میگویم «نه، دیگر امیدی نیست».
پرده سوم: به دنبال نوشتههایم همه جا را جستجو میکنم. اینور و آنور را. پیدایشان که میکنم ابتدا خوشحال میشوم و بعد به سرعت و از سر نوعی جنون غیرقابل کنترل پارهاشان میکنم. قهقههای سرمیدهم. چنان از لگدمال کردنشان خوشحالم گویی مال من نیستند، انگار هیچوقت ننوشتهام شان، انگار هیچوقت نبودهاند و قرار هم نبوده است که باشند. نابودشان میکنم و از نابودیاشان خوشحال میشوم… خوشحال. با خودم میگویم پس معلوم میشود آن پدرسگی که مرا« مازوخیستی از نوع کلاسیک» خوانده بود مهمل میگفت و یاوه میسرایید.
پرده آخر: میروم آنجا… همانجا که نمیدانمش و نمیشناسمش هم. خستهام اما امیدوار. نیازهایم مدتهاست که از مرز واقعیت و خیال گذر کردهاند. حتی دهکدهی سوسیالیستی کوچکی هم برایم نخواهد بود، آرامم نمیکند و برایم کافی نیست. بالاخره آنجایی خواهم رفت که دلم میخواهد و امیدم را به رهایی از روزمره لعنتی از دست نخواهم داد. اینطور زندگیم سراسر امید میشود. اینسان که باشد گویی همه چیز را خواهم داشت… همه چیز و هیچ چیز و به آن فکر هم میکنم. به آن جایی که فراتر از خیال و واقعیت شکلی ندارد. پس آنقدر صدا را زیاد خواهم کرد تا حتی نتوانم فکر کنم…